تبلیغات
اگــــر تنهــــآ ترین تنهــــآ شـــوم . . . - یه مدرسه پر از خاطره

اگــــر تنهــــآ ترین تنهــــآ شـــوم . . .

تو را من چشم در راهم...

یه مدرسه پر از خاطره

سلام دوستای گل خودم

 

به یه دوستی پیشنهاد کردم خاطره از دوران مدرسشو بگه تا بزارم تو وبم

 

اونم زحمتشو کشید و قراره هر چند وقت یک بار با این پست در خدمتتون باشم

 

حالا اگه شما هم خاطره خوکشل موکشل دارین بگین بزارم تو وبم

 

اگه نظر ندی ایشالله کچل بشی

 

خدافظ



هدیه من به سرپرست فضول


مدرسه ای که مادانش آموزش بودیم یه مدرسه نمونه دولتی بود

به همین خاطر داخل مدرسه خوابگاه هم بود دانش آموزانی که اونجا درس میخوندن باید شبا هم خوابگاه میموندن!


4تا خوابگاه که تو هر کدوم 24 تا دانش آموز پلاس بودن! خوابگاه دو تا سرپرست داشت، شیفتی کارمیکردن

 

از این دو تا یکی که خدا اونو ازنعمت داشتن مو محروم کرده بود خیلی آدم قانونمند و به قول معروف آدم خشکی بود اولین خاطره مربوط میشه به همین مردقانون!

 

خب این آقا هرشب اعصاب بچه ها روخراب میکرد


مثلا یکی ازکارایی که با انجامش رو اعصاب بچه ها قدم میزد این بودکه شبا زود خاموشی میزد


و نصف شب با چراغ قوه اش میومد مثل دزدی تو خوابگاه ها میگشت که موردی نبینه

 

حتی بیشتر وقتا پتوی بعضی از بچه ها روکنارمیزد ونگاه میکرد که نکنه یه وقت...

 

بعد از دو سه ماه که اینکارو  میکرد دیگه صبرمون تموم شد و یک هیئتی به ریاست بنده حقیر برای رسیدگی به این موضوع تشکیل شد وقرار شد با یک نقشه حساب شده حال این خفاش رو بکنیم توکنسرو!

 

هرکی یه نقشه کشید ولی مورد تایید جمع نبود تا اینکه یه نقشه تایید وبا رای بالایی تصویب شد!!

 

نقشه ازاین قراربودکه شب وقتی واسه اینکار میاد توخوابگاه از خجالتش دربیایم!

 

ما واسه این نقشه یه کفش گنده و سنگین لازم داشتیم که از خوابگاه آخری تهیه کردیم!!

 

یعنی دزدیدیم صاحبش خواب بود من قبول کردم اینکارو انجام بدم به شرطی که هیچ کس لوم نده!

 

خلاصه خورشید خانوم رفت و شب اومد!

 

بعد از انجام واجبات وخوردن شام و به ظاهر یکم درس خوندن خاموشی زده شد!


ما طبق نقشه کفشی که نشون کرده بودیم توتاریکی دزدیدیم!


ومخفیانه به زیرپتوی من منتقلش کردیم ومنتظر یه فرصت مناسب شدیم!


تااینکه مثل همیشه صدای پاش اومد وشروع کرد بازرسی خوابگاه ها!

 

به رفقا گفتم برین زیر پتوهاتون سنگر بگیرین که دشمن اومددر ضمن از زیر پتو دوربین انداخته بودیم

 

این بخت برگشته اومد و بعد از کلی نگا کردن و...


میخواست که برگرده چند قدمی که نرفته بود دیدم بهترین فرصته تو تاریکی پتو روکنار زدم


وچنان این کفشو پرتاب کردم که اگه تو المپیک یه همچین پرتابی میکردم

حتما یه مدال خوشرنگ واسه کشورمون به ارمغان می آوردم!

 

راستش من کمرشو هدف گرفتم ولی نمیدونم که چرا پسه کله بیچاره خورد بیچاره مو هم نداشت که ازدردش کمتربشه!

 

وناگهان چنان صدایی توی خوابگاه ها پیچید! و من سریع دوباره به زیر پتو رفتم!

 

حالالامپارو روشن کرده!

 

24نفرروتختاشون نشستن! کی رومیخواد متهم کنه!!

 

حالاما رو میگی

 

سرپرسته

 

بقیه بچه ها

 

چراغاروخاموش کردورفت!!

 

ولی بعد از یه شب خندیدن! صبح روز بعد آقا مدیره دهن 24 نفر خوابگاهمون روآسفالت کرد

 

حالا ما که حقمون بود اون بیچاره هایی که واقعا خواب بودن و نمیفهمیدن چی!!!

 

ای خداببخش

 

حالایه چیز جالب مرد قانون از اون به بعد هر شب مثل بچه آدم میگرفت میخوابید...

 

نویسنده: هیچکس




[ شنبه 4 شهریور 1391 ] [ 23:44 ] [ م قربانی ] [ نظرات() ]
نمایش نظرات 1 تا 30