تبلیغات
اگــــر تنهــــآ ترین تنهــــآ شـــوم . . . - عقل و دل

اگــــر تنهــــآ ترین تنهــــآ شـــوم . . .

تو را من چشم در راهم...

عقل و دل

http://up2.iranblog.com/images/07323877092119530335.gif

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/14029580918963104552.gif

عقل داد می کشید و دل آروم آروم اشک می ریخت.هیچی نظر عقل رو عوض نمی کرد حتی شفافی اشک های دل،چون تصمیمش رو گرفته بود !!! یه پاک کن بزرگ برداشته بود و می خواست اون اسم رو از توی

دفتر خاطرات حافظه پاک کنه.

عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی خیلی زود ما رو فراموش کرد؟

دل اشک ریختنش شدت گرفت

عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی چه بی رحمانه تو رو شکست و رفت؟

دل با همه ی ناراحتیش هق هق میکرد و می گفت: اشکالی نداره اگه یه خورده صبر کنیم شاید دوباره برگرده، من می بخشمش اون همه ی وجود منه اگه یه زمانی اون نباشه منم نیستم!

عقل عصبانی تر داد زد و گفت: آخه انتظار تا کی؟ بابا بخشش هم حدی داره!!

ولی دل دست عقل رو گرفته بود و نمی گذاشت که عقل به طرف اون دفتر خاطرات بره...
عقل گفت: یه نگاه به خودت انداختی؟ داری خودتو از بین میبری به خاطر خودت هم شده بذار اون اسم رو از توی دفتر خاطرات حافظه پاک کنم . بعد دست خودشو از دست دل جدا کرد و رفت سمت اون دفتر خاطرات و شروع کرد به پاک کردن اون اسم.

ولی هر چی با پاک کن روش می کشید پاک نمیشد حتی کم رنگ هم نشد! این دیگه چه جور جوهری بود که باهاش اون اسم رو نوشته بودند؟؟!!!

ولی بعد مدتی دید که یواش یواش اون اسم داره کم رنگ می شه!!!

عقل خیلی تعجب کرده بود, براش درست مثل یه معجزه بود ,اینهمه تلاش کرده بود ولی نتونسته بود اون اسم رو پاک بکنه, اما الان داشت میدید که اون اسم خود به خود داره کم رنگ و کم رنگ تر می شه تا اینکه بالاخره اون اسم از توی دفتر خاطرات حافظه محو شد

عقل از اینکه به خواستش رسیده بود خوشحال بود. به طرف دل رفت اما هرچی صداش زد دیگه جوابی نشنید...

انگار به دل الهام شده بود که اون اسم دیگه بر نمیگرده ...

آره ...روحی که تو وجود دل بود و تنها دلیل زنده بودنش, همراه اون اسم, برای همیشه محو شده بود...

 



[ جمعه 7 بهمن 1390 ] [ 21:23 ] [ م قربانی ] [ نظرات() ]
نمایش نظرات 1 تا 30